آدم باشیم

دلم سوخت واسه خودم

چرا من خودم رو دوست ندارم واقعا؟؟

همیشه حواسم بوده که الان این کار رو بکنم کس ناراحت میشه کی خوشحال میشه...

همیشه کارایی رو انجام دادم که بقیه رو خوشحال میکنه، حتی اگه خودم ناراحت شده باشم از انجام اون کار..

همیشه هم آخرش هر کی از هر جا ناراحت بود سر من خالی کرد...

دلم می خواد خودخواه بشم

دلم می خواد وقت صرف خودم کنم، به خودم برسم...

منظورم از وقت گذاشتن اینه که کارایی انجام بدم که دوست دارم....بدون عذاب وجدان...بدون ملاحظه...

دلم می خواد بگم به دَرَکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاملا جدی می گم... بی ادب هم خودتونین...

آخه این چه وضعشه...

من وقتی خودم رو دوست دارم کی دوستم داره دیگه؟؟

من حتی وقتی با خودم تنهام روم نمیشه بگم به خودم که خوشگلم...چرا خب؟؟

خسته شدم از خودم...

انقدر قبل حرف زدن فکر می کنم که آخرش یادم میره چی میخواستم بگم!!

بعد یه سوال... من که انقد به همه محبت می کنم پس چرا کسی به من محبت نمی کنه؟؟

تا حالا شده حالمو بپرسن؟

تا حالا شده کسی بدون اینکه کار داشته باشه بیاد سراغم؟

مغزم پر شده دیگه از فکر این و اون...

می ترسم این وضع رابطمو با علی هم خراب کنه...

خب اونم خسته میشه دیگه... تا کی تحمل کنه...

از آدمای اطرافتون بپرسین چطورن...وقتی دارن جواب میدن توی چشماشون نگاه کنید...

اگه کسی می خواد خوشحالتون کنه به این معنی نیستش که اون شخص وجود خارجی نداره...

یه چیزی یادم رفته بود...

چرا من همییشه باید خوش اخلاق باشم؟؟

چرا باید همیشه با محبت جواب بدم حتی وقتی بهم بی محلی می کنن؟؟

من آدم نیستم مگه؟؟

شما بیاین از اطرافیان من بپرسین تا حالا شده بدون لفظ محبت آمیز صداشون کنم؟؟ (از ته دل)

پس چرا کسی با من اینطور نیست...

به جهنم...                                         

ازین به بعد فقط خودم و علی...

بقیه هم هر کاری می خوان بکنن بکنن...

میگن که نسبت به کسایی که اهلی کردی مسئولی... حرف بیخودیه... همین که طرف رو اهلی کردی از سرشم زیاده...

/ 1 نظر / 17 بازدید
علی

آروم باش بانوی من...