همینجوری واسه خالی شدن و غر نزدن

حس می کنم خستگی توی تنم مونده...

دلم می خواد با یه نفر اونقدر حرف بزنم تا مغزش بپاشه ب دیوار...

نمیدونم چی در انتظارمه...

البته چیزی در انتظار آدم نیست... آدما هستن که منتظرن...

آدما همیشه منتظرن...

و هر بار وقتی به چیزی که می رسن، بازم می بینن آروم نشدن... باز هم منتظر می مونن...

نمی دونم چی یه آدم رو سیر می کنه...

منظورم مادیات نیس اصلا...

مادیات در حد معمول خوبه... 

انقدر بدم میاد از خود سانسوری...

الان یه حالیم که هیچ کس نمی تونه عضلاتِ منقبضِ صورتمو باز کنه...

البته کسی هم این چَلِنج رو اَکسِپت نکرده ها... خخخخخخ

دلم خیلی چیزا می خواد...

اما کسی نیست که اونا رو بهم بده...

مدیونین فکر کنین حامله ام...

شایدم هستم...

یک مصیبت بزرگ در راه است...

/ 0 نظر / 10 بازدید