بوی ماه نو آید همی...

خب ماه رمضون هم تموم شد...

پارسال وقتی ماه رمضون تموم شد، اندازه ی کندن یه کوه انرژی داشتم... احساس سبکی می کردم... احساس می کردم تمام گناهام بخشیده شده... از خودم راضی بودم... یجورایی مغرور شده بودم... ایراد کار همینجا بود... غرور... همین باعث شد امسال بدتر از پارسال وارد این ماه بشم...

اما خارج شدنم مثل پارسال نیست... امسال نتونستم مثل پارسال روزه بگیرم...البته می دونم که روزه هام، روزه نیست و گرسنگیه... اما همونم بهم قدرت می داد...قدرت این که سرمو جلوش بالا بگیرم و بهش بگم که ببین من بخاطر تو 17 ساعته هیچی نخوردم... میدونم گرسنگی واسه تو معنایی نداره و 17 ساعت واسه ی تو زمانی نیست... اما واسه من خیلیییییییه...

حالا تو هم گناهای منو ببخش در عوض این کارِ من...نه بخاطر اینکه کار من بزرگه...بخاطر اینکه تو خودت بزرگی...

تا حالا این حس رو تجربه کردین که بهتون بگن که 1 دقیقه وقت دارین تا روی طرفتون که خیلی هم واستون مهمه، تأثیر بذارین؟؟

الان من دقیقا چنین حالی دارم... انگار میخوام آخرین تلاشمو واسه تحت تأثیر قراردادنش بکنم...

لحظه ی آخره...می خوان برگه ها رو جمع کنن...استرس گرفتم... از استرس چیزی به ذهنم نمیرسه... ولی نمیخوام هم برگمو بدم...هم چون فرصت آخره و هم چون میدونم چیزی تو برگه نیست که با ارزش باشه...

با عجله با خط خرچنگ غورباقه ، آخر برگه می نویسم...

من  دوستت دارم... چه پاسم کنی، چه نکنی...

/ 1 نظر / 16 بازدید
علي

من دوستت دارم... چه پاسم کنی، چه نکنی... واقعا فوق‌العاده