شرح حال...

وقتی یه مدت نمی نویسی

انگار دیگه کلا همه چی از دستت در میره...

تو این مدت خیلیییی اتفاق افتاده

و از طرفی خیلی هم اتفاقی نیفتاده

مثلا یه سفر یه هفته ای داشتن مامانینا،

توی اون سفر من فهمیدم کسی رو انتخاب کردم برای زندگی

که اگه همه ی عزیزام کنارم نباشن

که اگه توی بدترین شرایط باشم از لحاظ استرس و نگرانی

که اگه سخت ترین پروژه ی دنیا هم تو دستم باشه

هیچ غمی نخواهم داشت چون اون هست...

این ازین...

بعدش هم که پروژه رو تحویل دادیم

با چه وضعیتی...

نوبت چی شد؟

تافــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل

بعله ه ه ه

زمان خیلی کم بود و هست...

ما هم که همه رو گذاشتیم واسه ماه آخر...

خلاصه هر روز داریم می خونیم ساعتها...

البته بماند که من همش وسطش زیرآبی میرم :D

بعد ازونجایی که من خیلیییی آدم استرسی هستم،

آقای همسر گفت یه آزمایشی بدیم تو با محیط آشنا شی و استرست کم شه...

همین چهارشنبه گذشته دادیم رفت...

آقا جاتون خالی که انقده حالم بد بوووووووووووووود از استرس...

حالا نتیجه کاملش هنوز نیومده...

بعدشم با همسر کلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی پیاده روی کردیم رو برفا

و بارها سُر خوردم بنده و یه ناهار فوق العاده در یه جای فوق العاده تر خوردیم جاتون خالی که کلـــــــــــــی باز خوش گذشت

حالا هم باید بشینم اصلاحیه هایی که به پروژه خورده رو انجام بدم..

دیگه چی؟؟

فعلا چیزی یادم نمیاد..

این صرفا شرح حالی بود که در آینده چیزی ازین گَپ تاریخی به صورت مستند باقی باشه :)

/ 2 نظر / 7 بازدید
علی

[قلب] [ماچ]