مریض می شویم...

ازین حالتایی شده که تو برزخی...

هم می خواد حالت به هم بخوره، هم چیزی نیست که بالا بیاری...

حالت بده، ولی نمیدونی چته...

ازت می پرسه چطوری؟ میگی بد نیستم...ولی بدی، میگی بد نیستی که اون خوب باشه...میگی بد نیستی که اون حالش حداقل اگه خوب نه، بد نشه...

ازین حالتایی که دلت میخواد با سر بری تو دیوار تا دردش آروم بشه...اما دلت نمیذاره...میگه چشماتو هنوز واسه دیدنش لازم داری...

ازین حالتایی که میخوای هر موجود زنده ای رو کنارت خفه کنی، تا مطمئن بشی فقط همون داره.تو این هوا نفس می کشه و بازدمِ اونه که میره توی وجودت...

ازین حالتایی که نمیدونی دل دردت مال دلتنگیته یا یه مرضی داری...

ازین حالتایی که داری توی تب می سوزی...خیلی بده...حتی نمیتونی آرزو کنی کنارت باشه...حرارت بیشتر ذوبت می کنه...

ازین حالتایی که هربار چشماتو می بندی باز می کنی، یه عالمه ستاره می بینی...ولی با خودت میگی کاش اینهمه ستاره نبود و فقط همون یکی بود...

خلاصه ازین حالتایی که نه میتونی بمیری از ترس دوریش و نمیتونی بمونی از دردِ دوریش...

/ 1 نظر / 16 بازدید
علي

نه میتونم بمیرم از ترس دوریت و نمیتونم بمونم از دردِ دوریت