لطفا با کفش وارد نشوید

یه سه شنبه ی دیگه

تصمیم گرفتم از امروز صبحانه بخورم. نیمرو! بعد زندگی همیشگی

دانشگاه...انتظار جلو در اتاق استاد ... بالاخره خود استاد...بازم پروژه...دنبال کارای
اداری...مشاوره...درس...کلاس...دفاع دوستم... خونه... بالاخره اتاااااقم

این اتاقخونه ی منه

همه ی اسباب و کتابای این اتاق محرم من هستن

حرفایی شنیدن و چیزایی دیدن که به جز اونا دو نفر دیگه در جریانشن

خودم و دوستم خدا.

اومدم اینجا یه اتاق ساختم که همه می تونن توشو ببینن

در واقع می خواستم که اتاقم یکم شلوغتر بشه

زندگی من خیلی ماجرا داره و در عین حال تکراریه

من خیلی پر انرژیم و در عین حال خیلی خسته ام

این در "عین حال" هم ماجرا داره ها

از الان بگم اتاق من به هم ریختست

مواظب باشین چیزی زیر پاتون نره. یه عالمه کتاب رو زمینه خرابش نکنین

دوس دارم بدونم کی اولین نفر وارد این اتاق میشه

راستی

"لطفا با کفش وارد نشوید"

 

/ 3 نظر / 8 بازدید
مستانه

مشتاق دیدار رفیق! منم تهران بودم چرا تو را ندیدم پس؟ :دی حالا هم که اومدم اصفهان دیگه نمی تونم ببینمت :) چیزاتو که می خونم تقریبا شبیه همیم. پرانرژی هستیم و همه فکر می کنن هیچ غمی نداریم. همشم که به گشت و گذار و بخور بخوریم :دی هر چی می نویسی خاطرات خودم تداعی می شن... دوست داشتم می شناختمت...

مستانه

خعلی باحالی که می شینی اون هممممه چیزی که می نویسمو می خونی! :)خوبی از خودته نوشته هامم خیلی دوستت دارن :دی چراااااا دوست که می دارم خیلیییی

مستانه

منم همین طور دوست جونی :) بی این کانتکت ;)